مهتاب زندگیم،

بغض تو گلوم جمع شده، چند لحظه پیش که باهات تلفنی صحبت می کردم بهتر بودم هرچند که اون موقع هم آماده بودم که یه دنیا اشک بریزم.

نمی دونم، شاید نباید یه مرد همچین رفتاری داشته باششه، ولی من نمی تونم خودمو، احساسمو نادیده بگیرم یا پنهانش کنم.

یادته بهت گفتم هر شب قبل از خواب از خدا چی می خوام؟

گفتم از خدا می خوام اگر می خواد ما رو کمکی کنه تا با هم باشیم زودتر این کارو بکنه.

بقیه اشو نگفتم بهت، اگر هم نه زودتر زندگیمو خاتمه بده. هرشب اینو می خوام از خدا، هر روز.

دیگه دور از تو زندگی کردن خیلی داره سخت میشه. نمی دونم، شاید من زیادی دارم سخت می گیرم، ولی وفتی بهت دلبسته شدم دیگه راهی برای برگشت نگذاشتم برای خودم.

خودخواهی شاید به نظر بیاد، ولی، نیازمی مهتاب.