باز کن آسمان را به رویم،چشمهایت نهایت ندارد

چند خورشید باید بسوزم؟ خنده های تو قیمت ندارد

سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند و گفتند

سرنوشت عجیبی است اما...عشق کاری به قسمت ندارد

خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه عشق

خواستی تا بگویم :عزیزم دردهایم حقیقت ندارد!

زخمهای مرا زیر و رو کن ،نام تو حک شده در وجودم

گونه های تورا پاک کردند دستهایم که قوت ندارد

قلب آیینه ها را نلرزان،رود لبخندها را نخشکان

خنده هایی که هرگز به سیل گریه های تو عادت ندارد

می رسد مرگ آرام آرام،پشت پرچین این خواب رنگی

کی؟کجا؟ من نمی دانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد

خنده تو برایم عزیز است،چشمهای تو قرمز نباشد

گرچه سخت است دور از توبودن،این زمستان مروت ندارد!

¤

می روم تا بهاری دوباره،دستهای مرا پس بگیری

مهربانم ببخش این غزل را،وقت تنگ است و فرصت ندارد

 

نمی دونی چه لذتی داره وقتی کمربند یه مرد رو، معشوقش، معبودش بهش هدیه داده باشه.

 

و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

سهراب سپهری

خاطره

 

مهتاب زندگیم،

چه سخته انتخاب خاطره ای از میان بسیار خاطره شیرین با تو بودن.

تصور کن، ساحلی صخره ای و ساکت، صدا فقط موجهای دریا، ولی در درون فریاد عشق و تمنای بوسه. فکر نمی کنم هیچ لحظه دیگه ای این همه بوسه از لب هم چیده باشیم و از هم کام گرفته باشیم. این همه با نفس هم نفس کشیده باشیم. یادته؟ لباسهای خیس از شتک موجها کفشهای در اومده و پاهای تو آب. دست تو کمر همدیگه و لب روی لب هم.
تو چشمات عشق موج می زد. گرما از وجودت زبانه می کشید و من جز اونا چیزی متوجه نبودم. به خودم که میومدم لحظه ای ، نگران می شدم، آخه تو این مرز و بوم بوسه و آغوش جرمه. ولی طعم بوسه هات بی خیال همه چیزم می کرد.

 گربه مزاحم! یادته؟

نمی خواستم از اونجا هرگز بلند بشم، از کنارت و از تو آغوشت. بلند شدیم و تو کفشتو پوشیدی در حالی که من روی سنگها از پشت آغوشت گرفتم تا مثلن روی سنگها تعادل داشته باشی!
پیاده اومدیم. حرف زدیم و راه رفتیم و نشستیم تا به دوتا تاب رسیدیم. تاب سواری کردیم. تو چقدر بالا میرفتی، ولی من می ترسیدم، اونجا که داشتم سرعت می گرفتم، می ترسیدم و میومدم پایین. تو می رفتی بالا و بالاتر.

فاصله

آنچنان هم که می گويند دور نيست

گاهي چنان به من نزديكي و

گاهي چنان دور

كه محو بودنم در تو عجيب نيست

از دلم تا دلت راهي نيست

تو مرا بخواه تا بداني

فاصله ها بي معني است 

دو چشمم خون فشان از دوری آن دلستانستی
که لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبر فشانستی

چسان خورشید رویت را مه تابان توان گفتن
که از روی تو تا ماه از زمین تا آسمانستی

حرامم باد دلجویی پیکانش اگر نالم
ز زخم ناوکی کز شست آن ابرو کمانستی

غمش گفتم نهان در سینه دارم ساده‌لوحی بین
که این سر در جهان فاش است و پندارم نهانستی

در این بستان به پای هر صنوبر جویی از چشمم
روان از حسرت بالای آن سرو روانستی

بیا شیرین زبانی بین که همچون نیشکر خامه
شکربار از زبان هاتف شیرین زبانستی

هاتف اصفهانی

نفست را به باد بسپار
تا عطر خوشه لبانت را
در هوايه ابريه عشقم
به ساحله دلم
برساند
تا باز دوباره مزه ي عشقي سوزان را
در كنار اين ساحله بي پايان
و دريايه خروشان
بر خاطرم داغ زند

دیشب

مهتابم، دیشب، گرمای وجودت بردتم به دنیایی که همیشه آرزوشو دارم. کاش از آغوشت این همه دور نبودم معبودم.

 

شعر عاشقانه

اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم

 

 

اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست

 

حتي وقتي كه من ديگر نباشم

 

يا وقتي كه ديگر ميان ما عشقي نباشد

 

شعر عاشقانه بيشتر از آدمها مي ماند

 

عاشقانت تو را ترك ميگويند

 

اما شعر عاشقانه

 

هميشه با تو خواهد بود

 

            پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم

 

                             شعري از اعماق جان

 

                                           كه مرا به ياد تو آورد...

 

                                               شعري كه هميشه با تو بماند

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 

من آن ابرم كه مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي گذارد ...

هوشنگ ابتهاج

عزیزم  سپهر

هنوز لالایی گلم؟

نگرانتم....

 

روزهاست كه مي‌خوانم
هر روز مي‌خوانم
تكرار مي‌كنم، مرور مي‌كنم
و باز مي‌خوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است


اين چه سري است؟
نمي‌دانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفه‌ي عميق چشمان تو را
                                    از حفظم؟!

سپهرم

عزیزم

تمام حس و حالتو با تمام وجودم میفهمم . فقط آرزو میکنم حسرتی که در ما جاریه هر چه زود تر جای خودشو به همیشه با هم بودنمون بده.

عاشقتم سپهر...

لبت

ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب
وی دل پر خون من هم نمک و هم کباب

خط و لب دلکشت طوطی و شکر ستان
زلف و رخ مهوشت تیره شب و ماهتاب

موی تو و شخص من پر کره و پر شکن
چشم تو و بخت من مست می و مست خواب

گر تو بتیغم زنی کز نظرم دور شو
سایه نگردد جدا ذره‌ئی از آفتاب

لعل تو در چشم من باده بود در قدح
مهر تو در جان من گنج بود در خراب

صعب‌تر از درد من در غم هجران او
دوزخیانرا بحشر هیچ نباشد عذاب

ای تن اگر بیدلی سر ز کمندش مپیچ
وی دل اگر عاشقی روی ز مهرش متاب

لعبت چشمم دمی دور نگردد ز اشک
زانکه نگیرد کنار مردم دریا ز آب

روی ز خواجو مپوش ورنه برآرد خروش
بردر دستور شرق آصف گردون جناب

خواجوی کرمانی

عکس

 

مهتابم،

دیدن عکسهات حالمو دگرگون کرد، بردتم تو یه دنیای دیگه. عکسها رو که داشتم میدیدم تو یه خلسه شیرینی رفته بودم، عکسها که تموم شد ولی حسرت تمام وجودمو پر کرد. می دونی چی می گم؟ کاش می شد این حسرت رو حریف شد و زدش زمین و به تو رسید.

عاشقتم معبودم

 

دلم ،

بيقرار نبودنت ،

هواي پرواز دارد ...

دلم ،

پر پر جاي خالي نفست،

هواي رفتن دارد ...

دلم ،

در نبودن نامت ،

هواي فرياد دارد ...

دل بيقرارم ،

تنها هواي تو دارد ...

 

وقتی می یای...

وقتي مياي صداي پات
از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور
كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا ميشه
لحظه ي ديدن مي رسه
هر چي كه جاده س رو زمين
به سينه ي من مي رسه ، آه
اي كه تويي همه كسم
بي تو مي گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم
به هر چي مي خوام مي رسم
وقتي تو نيستي قلبمو
واسه كي تكرار بكنم
گل هاي خواب آلوده رو
واسه كي بيدار بكنم
واسه كبوتراي عشق
دست كي دونه بپاشيم
مگه تن من مي تونه
بدون تو زنده باشه
اي كه تويي همه كسم
بي تو مي گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم
به هر چي مي خوام مي رسم
عزيز ترين سوغاتيه
غبار پيراهن تو
عمر دوباه ي منه
ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم
نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره ي مني
تو رو واسه نفس مي خوام
اي كه تويي همه كسم
بي تو مي گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم
به هر چي مي خوام مي رسم
وقتي مياي صداي پات
از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور
كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا ميشه
لحظه ي ديدن مي رسه
هر چي كه جاده س رو زمين
به سينه ي من مي رسه ، آه
اي كه تويي همه كسم
بي تو مي گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم ....

 

سپهرم

سپهرم

مهربونم

آسمونم

نمی دونی لحظه های بی تو بودن چه سخت و کند میگذرن. ای کاش ثانیه های با تو بودن هم به همین کندی میگذشت... نه  اصلا کاش با تو بودن کنار تو موندن همیشگی میشد که تمومی نداره.

سپهر

منتظرم

منتظر تو برای دیدن بودنت و بودن و دیدنت.

عاشقتم سپهرم عاشقتم...

 

اگر سرم برود در سر وفای شما
ز سر برون نرود هرگزم هوای شما

بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم
هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما

چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد
کند نزول بخاک در سرای شما

در آن زمان که روند از قفای تابوتم
بود مرا دل سرگشته در قفای شما

شوم نشانه‌ی تیر قضا بدان اومید
که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما

کرا بجای شما در جهان توانم دید
چرا که نیست مرا هیچکس بجای شما

ز بندگی شما صد هزارم آزادیست
که سلطنت کند آنکو بود گدای شما

گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب
که هست روز و شب اوراد من دعای شما

کجا سزای شما خدمتی توانم کرد
جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما

غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه
هر آن غریب که گشستست آشنای شما

اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو
چو آب می شودش دیده از حیای شما

خواجوی کرمانی

 

مهتاب زندگیم،

لیلای رویاهایم،

دوباره داره میرسه روزهایی که بتونیم باهم باشیم، دوباره دستتو بگیرم و باهات حرف بزنم، ببوسمت و باهات نفس بکشم. فقط ۲۸ روز.

خدایا کمکم کن.

يا لي اسرني هجرني ليه
ای کسیکه من را مجذوب خود کرده ای ,  برای چه من را رها کرده ای
انت فكرني ولا ايه
به من فکر می کنی یا نه
قول يا حبيبي و صرحني حبيبي
به من بگو و حرف دلت را بزن عزیزم
ريحني من الي انا فيه
 و من را از این بی قراری نجات بده
 
اه غايب و فيتني
 آ ه از من دور شده ای و من را به حال خود رها کرده ای
اه بناديك و لا جتني
آه اسم تو را صدا می زنم ولیکن پیش من نمی آیی
امتى بقى لروحي ترجعني
کی دوباره به من زندگی می بخشی
ايه ايه هينسيني
و باعث فراموشی همه چیز می شوی
ولا يقسيني
و من را آزار نمی دهی
مفيش حاجة قدرت تمنعني
هیچ چیز نتوانست مانع عشقم به تو شود
 
روحي يا روحي يا روحي
ای وجود و هستی من
ليك محتاجة
به تو نیاز دارم
روحي يا روحي تعال
ای زندگی و روح من بیا
قول بقى حاجة
و فقط چیزی بگو
لو عملت ايه
یا کاری بکن
جوى قلبي فيه
دراعماق قلب من
حب عمرك ماتحلم بيه
عشقی نسبت به تو وجود دارد که حتی در خواب هم نمی توانی ببینی
 
محتاجة يجي ميت سنه يادوب
لااقل صد سال طول می کشد
عشان ابطل فيك ادوب
تا من بتوانم دست ازعشق تو بکشم
انساك دي حاجة مش سهلة
فراموش کردن تو کار ساده ای نیست
لقاك دنا هتجنن عليك
دیدن تو باعث می شود تا درعشقت دیوانه شوم

اه مش هنساك ثانيه
آه حتی یک ثانیه هم نمی توانم فراموشت کنم
اه حبك حاجة ثانيه
آه عشقت با همه چیز فرق دارد
اه يانا من طول بعدك يانا
آه که چه قدر من از دوریت رنج می کشم
اه فينك وحشني
آه کجایی كه دلم خیلی برایت تنگ شده است
اه وياك عيشني
آه بیا و من را به کنار خودت ببر
امانة ترحم حالي امانة
کی به من رحم خواهی کرد

هی تو!

نگران چی هستی؟؟ 

توی این دلی که برای تو تنگ شده

جا برای نگاه هیچکس دیگری نیست.

 

به تو می اندیشم...

به تو می اندیشم

                 ای سراپا همه خوبی

 تک و تنها به تو می اندیشم

                                         همه وقت

                                                همه جا

                       من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

                                          تو بدان این را تنها تو بدان

                                  تو بیا

 

تو بمان با من تنها تو بمان

                               

                           جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 

                                من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.....

 

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
جان و دردت هر دو در یک خانه خوش

گر وصال است از تو قسمم گر فراق
هست هر دو بر من دیوانه خوش

من چنان در عشق غرقم کز توام
هم غرامت هست و هم شکرانه خوش

دل بسی افسانه‌ی وصل تو گفت
تا که شد در خواب ازین افسانه خوش

گر تو ای دل عاشقی پروانه‌وار
از سر جان درگذر مردانه خوش

نه که جان درباختن کار تو نیست
جان فشاندن هست از پروانه خوش

قرب سلطان جوی و پروانه مجوی
روستایی باشد از پروانه خوش

گر تو مرد آشنایی چون شوی
از شرابی همچو آن بیگانه خوش

هر که صد دریا ندارد حوصله
تا ابد گردد به یک پیمانه خوش

مرد این ره آن زمانی کز دو کون
مفلسی باشی درین ویرانه خوش

تو از آن مرغان مدان عطار را
کز دو عالم آیدش یک دانه خوش

عطار

 

امشب دلم آرزوی تو دارد .
نجواکنان و بی آرام ، خوش ، با خدایش ،
می نالد و گفت و گوی دارد
.

- تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو آنچه در قصرها خوانند
تو آنچه بی اختیارند پیشش
خواهند و نامش ندانند


امشب دلم آرزوی تو دارد
.

دل آرزوی تو ، و آنگاه
این بستر ِ تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد
!

- بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ
.
دل زنده ، تن شعله شوق
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام و شب زنده داری


ای گفت و گوی دلم با تو ، وز تو
تو رو ح روییدنی ، سِحر سبز جوانه
تو در خزان ِ غم آلود ِ زندان
چون صد سبو سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _ چه تاریک
! _
آیینه روشن ِ بی غباری
ای لحظه ها از تو ناب ِ سعادت
ای زندگی با تو پر شور و شیرین
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت
.

تو راز آنی ، تو جان ِ جمالی
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی
یک لحظه ساده بی ملالی
ای آبی ِ روشن ، ای آب
.
تو نوش ِ آسایشی ، ناز ِ لذت ،

ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب
!

مهدی اخوان ثالث

بوسه

 

مهتاب زندگیم، سلام

دلم برات خیلی تنگ شده، پارسال همین موقعها بود که عشق شروع به ریشه کردن تو جونمون کرد. و تا امسال چقدر پیش رفته. و سال دیگه .... خدا بزرگه.

مهتابم تشنه بوسه از لبهاتم. بی تابه بی تاب. کاش بودم پیش تو و ستاره الان. دلم می خواست هردوتاتونو باهم تو آغوش بگیرم و ببوسمتون.

عاشقتم مهتابم، تا خدا خداست عاشقتم.

فقط یه چیزه که آزارم میده مهتاب، دوری از تو جای خود، آینده ی تو مهتابم.

 کاش بتونم .... خدایا، ....

رندي را گفتند ، درد بي درمان چيست ؟
گفت ، غم عشق
پرسيدند ، غم عشق چگونه طاقت فرسا شود
گفت ، در فراق يار
گفتند ، فراق يار چگونه جلوه گري کند
گفت ، با آه جگر سوز
پرسيدند ، جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر
گفت ، آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند
گفتند ، چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست
گفت ، تنها بماند و بسوزد و بسازد
پرسيدند ، حاصل سوختن و ساختن
گفت ، مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد
گفتند ، چگونه
گفت ، درموت جسم فاني شود و روح باقيست..
اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات
پرسيدند ، اگر في الحال خرقه تهي کند
گفت ، جاودانه در بهشت خواهد ماند
گفتند ، نقري که برازنده سنگ مزارش باشد
گفت ،
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که زيارتگه رندان جهان خواهد شد

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند
آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از باده‌ی عشقست سد دریای زهر
هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

وحشی

Love

I Love You Mahtab