نمی دونی چه لذتی داره وقتی کمربند یه مرد رو، معشوقش، معبودش بهش هدیه داده باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 23:9 توسط سپهر
|
انگار تمام آسمان به این پنجره آمده که سقف کوچکمان چنین پر ستاره است فردای سبز آرزویی محال نیست وقتی شانه های اعتماد پناه مرغان مهاجر است که از فراز غروب های دور و دراز اینک به جستجوی آسمانی روشن آمده اند.... از امشب تا خورشید راهی نیست نگاهمان کنید!