Uzaktayým
Beni çaðýrýyorsun
Yanýndayým
Beni çaðýrýyorsun
Ýçindeyim
Beni çaðýrýyorsun
Ýçimdesin
Avaz avaz baðýrýyorsun

Umit Yasar Oguzcan

 

دورها هستم
مرا میخوانی
کنارت هستم
مرا میخوانی
درونت هستم
مرا میخوانی
درونم هستی
مرا فریاد میکنی
...

اميد ياشار



دلتنگی

 

امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ( ناشناختنی )
شاید اینبار درآن اوج
به معبودش رسد...

سحر شاه محمدی

 

معبودم، مهتابم، نیازم، کجایی؟

مهتاب

 

نوشتن برای پاسخ به این همه عشق و احساس در توان من نیست.

می گم که عاشقانه دوستت دارم مهتابم.
می گم که عاشقانه می پرستمت مهتابم.
می گم که عاشقانه لحظه لحظه هامو باتو می گذرونم مهتابم
می گم که عاشقانه آرزو می کنمت مهتابم.
می گم که عاشقانه حسرت با تو بودن رو می خورم مهتابم.

می گم که فقط مال تو هستم، فقط به فکر توهستم.

زندگی من فقط با تو و کنار تو معنا پیدا می کنه.
کاش بتونم باهات باشم زودتر. بتونم وصلت بشم، تا به دنیا نشون بدم معنی عشق و دلدادگی رو.

نفسم بالا نمیاد لیلی، نفستو کم دارم تا جون بگیرم.

زیباترین، مهربانترین، خوبترین، عاشقتم.

دل تنگ....

دلم تنگه، خیلی تنگه ... دیوان فروغ رو ورداشتمو نشستم به خوندن. مثل همیشه از اول تا آخر . و هر بار لذت و تازگی داره برام  مثل اولین باری که دیوان فروغ رو دستم گرفتم.

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب میکشم

.....

 

یادم اومد  که شبه! خونه های اموزی که ایوون ندارن! خواستم برم توی حیاط در قفل بود. کلید کجاست؟ خدایا.... باز محبوس دیوار های خونه میشم. میام تو اتاقم درو میبندم و پنجره رو باز میکنم، شرجی ای که همراه با نسیم به صورتم میخوره یه کم حالمو جا میاره... نا خود آگاه چشمم میره سمت آسمون. دست خودم نیست تازگیا اینجوری شدم، هوای آزاد که میخوره بهم سرم میره رو به آسمون ، انگار اون بالا ها دنبال یه چیزی میگردم... نمیدونم!  شاید دنبال ماه! تنها نقطه ای که در یک زمان بهش نگاه میکنیم. دلم بیشتر میگیره... یعنی توهم الان چشمات به آسمونه؟  تو که خود آسمونی... آره تو خود آسمونی... حالا میفهمم چرا سر به هوام! من دنبال تو میگردم سپهر...

غافل از اینکه همیشه باهامی...

 

هر کجا هستم باشم! آسمان مال من است....

 

سپهر هم مال من است، فقط مال من. هنوز سرم رو به بالاست. چشمامو میبندم و تورو تو خاطرم تجسم میکنم. تمام لحظه های کوتاه با هم بودنمون یه بار دیگه از ذهنم عبور میکنه. یادم میوفته به اون شب توی اون اسکله، ستاره بازی .... باهم طلوع ماهو تماشا کردیم و تموم این لحظات از آغوشت جدا نبودم...

سپهر

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه سپهر

تو که مال منی

تو که همیشه با منی

چرا دستم بهت نمی رسه؟

 

چشمامو باز میکنم،یه ستاره داره چشمک میزنه، نه فقط یکی یه عالمه ستاره! ولی من هیچکدومو نمیخوام! من فقط آسمونمو میخوام،سپهرمو میخوام. اونوقت همه ی ستاره ها مال من میشن... همشون!

 

به خودم میام میبینم شرجی رو صورتم نشسته، شایدم تو چشمام!

پنجره رو میبندم. میشینم روی تخت. باز فروغ رو ورمیدارمو تصادفی یه صفحه رو باز میکنم. شعر زیر میاد ... زیر لب زمزمه میکنم...

 

 

 

 

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه میکند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده

 

خسته دل نگاه میکنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است

 

دوست دارمش...

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش....

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من خاک میشدی

با همین سکوت و با  همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که میمکد لبان تو

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک میشدی....

کاش خاک میشدی....

 

تا دگر تنی

در هجوم روز های دور

از تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دلت نمی شنود

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

مثل موجها تو از کنار من

دور میشوی....

باز دور می شوی.....

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

 

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه ؟ با کدام لب؟

در کدام لحظه ، در کدام شب؟

 

مثل من که نیست میشوم...

مثل روز ها....

مثل فصل ها....

مثل آشیانه ها....

مثل برف روی بام خانه ها ....

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار می شود

 

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوز ها گریخت؟

با کدام اشک می توان

پرده به رنگ خیره زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟

 

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب.

 

 

بیش از 10 بار میخونمش، اینقدر که چشمام سنگین میشن و خواب میبردم....

در راهی تو,

تنهائیت سواحلی بسوی نور,

مهراس,

همراهت آیتی نهانی,

نامی بی نام,

نامی بدنام اما حامی,

در ماسه ها ردپائی,

در دوردستها اخگری.

 

کسی عاشق تو

کسی منتظر تو

بیخانمانی دلتنگ صدای پای تو

 دارد عهدی ابدی با تو.

 

نهراس,

هم سوئی تو با آن,

در حرکتی تو بسوی آن,

آن بندر دور از چشم و نامسکون,

در راهی تو

در راه.

 

روزست انتهای شب,

در حرکتی تو,

 مقصد بندری نامسکون

در راهی تو

در  راه.

 

کسی عاشق تو

کسی منتظر تو

بیخانمانی دلتنگ صدای پای تو

 دارد عهدی ابدی با تو

سپهرم عزیزم

خوندن شعر های قشنگی که توی وبلاگ مینویسی و نوشته های دل انگیزت خیلی شادم میکنه. اصلا هر چیزی که رد پای تو توش باشه قشنگه....

دوستت دارم سپهر

عاشقونه دوستت دارم.

ظهر

 

امروز ظهر که میومدم، ناخودآگاه دیدم دارم اینو زمزمه می کنم!

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب بو را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب

گل گلدون با صدای محمد نوری

شبانه

 

بر بلندای سکوت چشمهای تو
به ابر هم طعنه میزنم
و در خلوت شبهای بی تو
به جای نعره ساز میزنم
در این میان که خیال تو مرا میبرد
تارو پود تورا به ناز میزنم
و در گریز ثانیه های صبحتر شدن
به شوق وصال تو به راز و نیاز میزنم

سهراب درودیان

دوری

 

 

 

مهتابم
همسرم
معبودم

آرزوی وصل تو، رویای خواب و بیدار منه. روزی هزاران بار لعنت می کنم خودمو برای کاری که کردم و الان حسرت بودن با تورو به دلم نشونده. روزی هزاران بار از خدا میخوام که اگر با تو نخواهم بود، این زندگی رو ازم بگیره. نمی دونم خدایی نیست یا حکمتی هست، ولی خوابو بیدارم تویی، آرزویم تویی، خنده ام تویی، اشکم تویی همه چیزم تویی.
آسمونم، مهتابم، هیچ چیزی تو این دنیا وجود نداره که منو از تو جدا کنه. دور شاید بام ازت، ولی امید دارم که روزی این دوری، نزدیکی بشه. خیلی وقتا فکر می کنم اون روزها که برسه، سر وبلاگهامون چی میاد؟ بازم اینطور می نویسم؟ می نویسیم لیلی، مگه نه؟
دیشب داشتم تلوزیون می دیدم، موضوعش خاطرم نیست، ولی بهم مشتبح شد که ما یه دوقلو خواهیم داشت. مگه نه لیلی؟
اگر باتو نباشم، جز جسد ازم چیزی نخواهد موند. باورم کن لیلی 
کاش بتونم جواب این همه عشقو بدم. کاش بتونم وصلی رو که آرزوی هردومونه، هرچه زودتر، ....

عاشقانه آرزو می کنمت.

ناجی ِ من

 

رنگی نمانده چهرهء غمزده ام را
تو کجایی
تو کجایی که مژده امدنت به گوش همه رسیده است
کجایی؟
بیا...
من کوچه ها را با دستان خسته ام آب داده ام
هنوز هنگامی که صدای بال زدن پرنده ها را می شنوم با شوقی وصف ناپذیر بر سر جاده می ایم
تا غبارهای راه را با مژه هایم کنار بزنم
هنوز مژده آمدنت را از ماه می شنوم
و ستارگان چشمک زنان حرف ماه را تصدیق میکنند
تو کجایی... خود بگو
من که همه جا تو را میبینم چگونه دوری ات را تحمل کنم
دوری ات گرچه درونم را به ستوه در اورده
ولی هنوز با یاد تو می خوابم
به امید تو بر می خیزم و با عشق تو کار میکنم
این است زندگی من
ناجی من, نازنینم, مهربان ,کجایی,کی می آیی...

علی اکبر ثابتیان

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد

بیدار باش!

من با سبدی پر از بوسه می آیم

و آنرا قبل از چیدن ستاره های قلبت

روی گونه هایت می کارم

تا بدانی ای خوب من

دوستت دارم.

تو میتونی...

وقتی جای خنده غم

میشینه روی لبام

تشنه ی نوازشم

خسته از خستگیام

 

 

وقتی که دستای من

گرمیه دستی میخواد

وقتی یه لحظه خوشی

به سراغم نمیاد

 

 

تو میتونی غمامو خاک کنی      تو میتونی

گونه های خیسمو پاک کنی  

تو میتونی دلمو شاد کنی          تو میتونی

منو از درد و غم آزاد کنی

 

 

ما همیشه عاشقت

توهمیشه عاشقی

تویی که مسبب

لذت دقایقی

 

 

به تن مرده ی من

تومیتونی جون بدی

به رگای خشک من

قطره قطره خون بدی

 

 

تو میتونی غمامو خواب کنی      تو میتونی

گونه های خیسمو آب کنی  

تو میتونی دلمو شاد کنی          تو میتونی

منو از درد و غم آزاد کنی

 

 

وقتی که شب میرسه

آسمون سیاه میشه

غم و غصه تو دلم

قده یه دنیا میشه

 

 

وقتی که دستای تو
خونمون در میزنه

دل من پشت دیوار

از خوشی پرپر میزنه

 

تو میتونی غمامو خواب کنی      تو میتونی

گونه های خیسمو آب کنی  

تو میتونی دلمو شاد کنی          تو میتونی

منو از درد و غم آزاد کنی

 .....

با تو بودن

  

 

سپهرم

آسمونم

مهربونم

هر روز که میگذره دلتنگی و درد دوری از تو بیشتر و بیشتر میشه... شدم مثل دیوونه هایی که هر لحظه میخوان سرشونو بکوبن به دیوار ولی یکی از راه میرسه و میگیرتش. اونی هم که منو میگیره امیده سپهر... امید با تو بودن، نوید روز های شیرینی که برای همیشه کنار همدیگه ایم، لحظه های ابدی کنار تو بودن.. هر قدر بعید به نظر برسه ولی محال نیست باوریه که در من ریشه دوونده... نمیدونم درست یا غلط.... شایدم میدونم ولی نمیخوام بهش فکر کنم. نمیخوام بگم خسته ام ، نمیخوام بگم افسرده ام، نمی خوام بگم ..... نمیشه گفت چون نمیخوام به باور تبدیل بشه. گاهی فکر میکنم خدا میخواد امتحانم کنه، ولی میمونم چه جوری رفتار کنم. گذشتن از کسی که تمام زندگیته محاله، واقعا محاله... چند بار خواستم.... حتی فکرش میکشدم.

 خاطرات با هم بودنمون همون چند روز همون چند لحظه به تمام عمرم می ارزه...

سپهر بهم بگو

بگو که یه روز برای همیشه باهمیم

بگو که هیچ چیز نمیتونه از هم جدامون کنه سپهر....

 

 

دوستت دارم.

مثل دریا

 


مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی

قد کوهی ، قد قلعه
چه عظیمی ، چه بزرگی



برق رعدت حیرت انگیز
وصف حالت شعف انگیز .
مثل بارون که میباره روی ناودون
تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
تومثال قطره اشگی
روی گونه های عاشق
مثل اون آب حیاتی
واسه ریشه ی شقایق.
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا ؛
با شکوهی ، دلربائی.

سعید توللی

اُبهت رؤیا

 

بالهایم را بگستران
تا در آسمان دشت وجودت به پرواز در آیم
ودر آن بلندی
نظاره گر وجود پر ابهّتت باشم

بالهایم را بگستران
تا به ابرهای خیالت برسم
و با تصورات شیرینت
همنشین شوم
ای بی همتای من
بالهایم را بگستران تا بی پروا بسویت پَر کشم
و در آسمان آبیت به انتظار نشینم .
 

سعید توللی

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو
مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوش‌ها کو عقل برد از هوش‌ها
تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد
کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جان ریزه‌ها مستهلک جانانه شد

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مولانا

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار

گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار

یار از برای نفس گرفتن طریق نیست
ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار

یاران شنیده‌ام که بیابان گرفته‌اند
بی‌طاقت از ملامت خلق و جفای یار

من ره نمی‌برم مگر آن جا که کوی دوست
من سر نمی‌نهم مگر آن جا که پای یار

گفتی هوای باغ در ایام گل خوشست
ما را به در نمی‌رود از سر هوای یار

بستان بی مشاهده دیدن مجاهدست
ور صد درخت گل بنشانی به جای یار

ای باد اگر به گلشن روحانیان روی
یار قدیم را برسانی دعای یار

ما را از درد عشق تو با کس حدیث نیست
هم پیش یار گفته شود ماجرای یار

هر کس میان جمعی و سعدی و گوشه‌ای
بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار
 
سعدی

 
همه جا می بینمت
به درخت و پرده و آینه
نمی دانم اما
تو مرا دنبال می کنی
یا من ترا
...
منوچهر آتشی

نیست

 

 

امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم

بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم

يه جون ناقابلي هست ، بذار فداي تو بشه

بيفته زير قدم هات ، كه خاك پاي تو بشه

كهنه شراب كهنه شراب ، امشب بال و پرم بده

حرف نگفته خيليه ، جرات بيشترم بده

امشب ميخوام حرف بزنم ، خنده كنم گريه كنم

لطفي كن اي ساقي و مي ،  چندين برابرم بده

سفر

 

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آیا آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟

مهدی اخوان ثالث

طلب

دست از طلب ندارم، تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن درآید

 

مهتابم بی تو دنیا برام معنی نداره.

 

توي دنيا چي مي خواي كه به پاهات بريزم

همه هستيمو من ،  به سراپات بريزم

لب پر خنده مي خواي ، بيا لبهام مال تو

چشم پر گريه مي خواي ، سيل اشكام مال تو

بيا تا برات بگم ، من غرورم مال تو

بذار تا فدات بشم ، من وجودم مال تو

اگه بازيچه مي خواي ، بيا قلبم مال تو

اگه رودخونه مي خواي ، هر دو چشمام مال تو

چرا من بي تو بمونم ،  نمي دونم ، نمي تونم

واسه زندگي كردن ،  تو رو مي خوام ، خوب مي دونم

تو بدون عشقم تو هستي ، برا من زندگي هستي

 

ميخواهم تا ابد در آسمان بي کران عشقت مستانه پرواز کنم
و نام مقدست را با وضو بر لب بياورم .

 هميشه ميتوان با پاکي اشکت ,
روشني چشمانت ,
و با گرمي دستانت
و صداقت کلامت
و زمزمه دلتنگيت
عاشقانه وضو گرفت .

 تا ابد دوستت دارم

 

كمى غروب و ترانه، كمى خيالِ كسى...
كمى انار و لبانت... عجب شبِ مَـلَسى!

كمى كنار صدايت... كمى درخت و نگاه...
كمى «دوسيب» و دو لبخند و اوج ِ بوالهوسى

كمى شكوفۀ بادام و گوشۀ چشمى...
موظفى كه بيايي... به دادِ من برسى

كمى شراب و شبى شاد و شمع و شيرينى
چه مرگم است عزيزم؟! مگر شما عسسى؟!

كمى بخند كمى گريه كن كمى بنويس
كمى بگو كه تو هم مثل من در اين قفسى

كمى بخوان و غزل شو، كمى قصيده و بعد
نفس‌نفس به درونم بــِدَم كه خوش‌نفسى

كمى دوباره تو و من، كمى فقط من و تو
كمى تمام دوعالم... كمى حضور كسى...

مرتضی قاسمی

دلم برات تنگ شده....

شايعاتی رسيده از جبهه ـ از دهان ِ لب ِ سخن چينت ـ
نقشه ی ضد ِ حمله ای دارد ، مثل اينکه لب ِ دهن ْ بينت

پيش از اين هم صراحتاً گفتم ـ محض آگاهی ات ـ کمين نزنی
عاقبت در کمينت افتادم پشت ِ پرچين ِ چين و ماچينت
 
عرض کردم دوباره طرحی را  بر اساس ِتفاهم ِ بين ِ
عرض ِ اندام و طول ِ دستانم ، طول ِ اندام و عرض ِ پاچينت

امر ِ پيراهنت اگر باشد ، دست بر سينه  خدمتت برسم
جان ِ چشم ِ تفنگ بر دوشت ، جان ِ مين های مست ِ سيمينت

مخلصت گفته  کتباً و رسما ً خدمتت " توبه نامه "هايش را
از طريق اشاره ، تلويحا ً  بعد از آن حمله های سنگينت

از تک و پاتکت نمی ترسم ، بارها گفته ام که می ترسم :
از لب ِ حقه باز ِ دل گيرت ، از دل ِ ناکس ِ دهن بينت*

سازمان ملل کجايی تو  تا بدانی که بی اثر مانده
الغرض : خطبه های منشورت ، فی المثل : نامه های رنگينت



راستی ! رسما ً و شفاهاً هم ، گفته ام بارها وُ می گويم :
از گلوله خوشم نمی آيد ، بوسه می خواهم از تبرزينت

 

پیام سیستانی

 سري داريــم و سوداي غم تو

                                  پري داريــم و پرواي غم تو

        غمت ازهرچه شادي دلگشا تر

                                  دلي داريــم و دريــاي غم تو

این عشق ، چه عشق است ؟ ندانیم که چون است
 عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
 فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند ؟
 از مستی این باده که هروز فزون است
 ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
 کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است
 حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
 این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است ؟
 آن تیغ کجا بود که ناگه رگجان زد؟
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
 با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
 پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
 با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر ؟
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
 سایه ! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است
 برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
 آن بخت که می خواستی از وقت ، کنون است
 با خلعت کی طلبی طلعت خورشید
 رخساره بر افروز که او اینه گون است

هوشنگ ابتهاج

عطر تو

 

تصور کن، سالی عاشق باشی.
تصور کن، سالی دور از معشوق باشی.
تصور کن، بعد از این همه،

۲ روز و شب را با معشوق سر کنی.

مهتاب عطری رو که اون دو روز استفاده کرده بود رو بهم داد.

تصور کن حال مرا اکنون.
تصور کن حال مرا با هر بار بوییدن.
تصور کن لحظه لحظه هایی که در ذهنم به سرعت برق می گذرند.

عاشقانه دوستت دارم مهتابم.

دیشب

خاطره

سپهرم مهربونم

لحظه های شیرین با تو بودم حتی لحظه های مجازیش محاله از یادم بره. شیرینیه کنار تو بودن اینقدر دوست داشتنیه که هر لحظه در فراقت با تکرارشون آرامش میگیرم.

بوسه ها و آغوشت کنار اون ساحل در هوای ابری و شرجی جنوب لذتی باور نکردنی بهم میداد که خودمو باهات یکی میدیدم . کاش زمان توی اون لحظه می ایستاد. کاش هیشه میموندی پیشم...

وقتی از پشت در آغوش گرفتیم تا تعادل داشته باشم و بتونم بپوشم جورابمو یه حسی داشتم. دلم میخواست هر چه بیشتر و طولانی تر بشه اون لحظه  . دوست داشتم همونجوری فشارم بدی ببوسیم....

و برگشتنمون که میخواستیم کمی قدم بزنیم تا لباسامون خشک بشه مثلن! توی راه که به تاب رسیدیم. فکر نمیکردم پیشنهادمو برای سوار تاب شدن قبول کنی ولی وقتی کیفت رو از کولت گذاشتی کنار و پریدی رو تاب نمی دونی چقدر خوشحال شدم. می خواستم پر در بیارم . آخه بازی با کسی که عاشقشی خیلی شیرینه. چه تاب بازی چه ستاره بازی و چه عشق بازی..

گربهه چقدر هرس منو در آورد ! ۲ تا بودن! یکیشون لنگ بود! یادته؟ نزاشتن یه لقمه غذا با دل خوش از گلوی من پایین بره!

سپهر

سپهر من

لحظه شماری میکنم برای دیدار دوبارت  برای همیشه در کنار تو بودن  ....

 

دلواپس

 

مهتاب زندگیم، محبوب ابدی من، تنها معشوقم،
بدان که هیچ چیزی در این دنیا برام با ارزش تر از لحظه ای لبخند تو نیست.
بدان که هیچ کس و هیچ چیز جز مرگ مرا از راهی که به سوی تو پیش گرفته ام منصرف نمی کند.

لحظه ای غیر از این فکر نکن لیلی.

من با تو - با طبيب و دوا حرف مي زنم

با دست هاي سبز دعا حرف مي زنم

 

با شيشه هاي پنجره، با كوچه با حياط

با خاطرات مانده به جا حرف مي زنم

 

مي پرسم ازكبوترو مي پرسم ازكلاغ

با اين پرندگان هوا حرف مي زنم

 

شايد بگيرم ازتو سراغي، نشانه اي

با كاروان باد صبا حرف مي زنم

 

با هركه مي نشينم و هرجا كه مي روم

يا فكرمي كنم به تو يا حرف مي زنم

 

ديوانه ام صريح بگويم كه مدتي است

دربين خواب هم به خدا حرف مي زنم

 

با آب ها و آينه ها با درخت و باغ

باهركه مي شناخت تو را حرف مي زنم

 

مي ايستم مقابل سروي ميان باغ

با قامتي شبيه شما حرف مي زنم

 

هم قبله ي نمازمني هم نيازمن

 با تو بدون قبله نما حرف مي زنم

 

هرچند از پياله ي چشمت هنوزهم-

- مستم ولي بدون ريا حرف مي زنم

 

چشمم اگر كه بازبيافتد به چشم تو

اين باربا شراب شفا حرف مي زنم

 

وقتي كه نيستي به خدا درميان شهر

انگاربا مجسمه ها حرف مي زنم

                                                              محمد سلماني(غزل زمان)

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

 اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

 شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش

 اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟

 تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي

 بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

 اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

....