از تو
از نفسهای این همه گاه نزدیکت
آکنده می شوم
می شود تو را
میان تمام پنجره ها
میان تمام رازهای بین خودمان
آهسته رنگ کنم
و به کسی
- جز خدا -
نگویم
که پشت این درهای رو به آسمان باز شده ی نگاهت
فقط دل من است که می گیرد
وقتی فراموش می کنی
نگاهم کنی...
باز هم برای کسی
- جز خدا -
نخواهم گفت
که روی بخار شیشه های پس از باران
وسط ابرهای تیره و روشن آسمان
بین خطوط مرموز کف دستهایم
فقط
عکس چشمهای تو را می بینم
تو هم
به کسی نگو
- جز خدا -
که من فقط دیدن چشمهای این همه روشن تو را
یاد گرفته ام...
از خدا بپرس....
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۸۵ ساعت 9:58 توسط مهتاب
|