از تو

از نفسهای این همه گاه نزدیکت

آکنده می شوم

می شود تو را

میان تمام پنجره ها

میان تمام رازهای بین خودمان

آهسته رنگ کنم

و به کسی

  - جز خدا -

نگویم

که پشت این درهای رو به آسمان باز شده ی نگاهت

فقط دل من است که می گیرد

وقتی فراموش می کنی

نگاهم کنی...

باز هم برای کسی 

  - جز خدا -

نخواهم گفت

که روی بخار شیشه های پس از باران

وسط ابرهای تیره و روشن آسمان

بین خطوط مرموز کف دستهایم

فقط

عکس چشمهای تو را می بینم

تو هم

به کسی نگو

 - جز خدا -

که من فقط دیدن چشمهای این همه روشن تو را

یاد گرفته ام...

از خدا بپرس....