واي ، باران باران ؛ شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور واي ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست اب رؤياي فراموشيهاست خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشيهاست من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم و ندايي كه به من مي گويد : ”گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است “ دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 12:7 توسط مهتاب
|
انگار تمام آسمان به این پنجره آمده که سقف کوچکمان چنین پر ستاره است فردای سبز آرزویی محال نیست وقتی شانه های اعتماد پناه مرغان مهاجر است که از فراز غروب های دور و دراز اینک به جستجوی آسمانی روشن آمده اند.... از امشب تا خورشید راهی نیست نگاهمان کنید!