مهتاب زندگیم،

ببخش اگر طول کشید نوشتن این خاطره، نیاز به فضای مناسبی داشتم برای نوشتنش، هم از نظر معنوی و هم مکانی.

اولین بار که دیدمت مهتاب، اولین بار که واقعی دیدمت مهتاب، صبح یه روز خوب و آفتابی، تبریز. من زودتر رسیدم و بهت sms زدم، منتظر بودم و مضطرب. بعد از یازده ماه دوستی، بالا و پایین های فراوان، قرار بود همدیگه رو ببینیم. من کمی پایین تر، تو یه خیابون سر پایینی، و تو به طرف من میومدی. هیچ وقت طرز راه رفتنتو در اون لحظه فراموش نمی کنم، مثل یه فرشته که رو ابرها راه میرفت. بهم که رسیدی، می خواستیم همدیگه رو تو آغوش بگیریم، ولی نشد، آآآآآآآه که کاش این کارو کرده بودیم. شاید زیادی هیجان زده شده بودیم. اولین باری بود که می دیدمت، و چقدر اون لحظه شیرین بود و خاطره اش فراموش نشدنی. شروع کردیم با هم قدم زدن و تو دستمو گرفتی. یه لرزی تنمو گرفت، مثل همین الان، دنیای اطرافم دیگه اهمیتی نداشت، فقط تو رو حس می کردم، کاش اون لحظه صدای قلبمو می شنیدی مهتابم. قرار شد که باهم اونقدر راه بریم تا گم بشیم تو شهر، رفتیم و رفتیم تا گم بشیم، ولی دوباره رسیدیم همون جا که بودیم! یادته مهتابم؟ می دونم یادته، می دونم معبودم. و تو نقشه ای که از شهر داشتی رو بیروم آوردی از کیفت، تصمیم گرفتیم بریم مقبره الشعرا، و راه افتادیم.

 اون پسر جوان تبریزی رو هم هرگز فراموش نمی کنم که از مقابلمون میومد و به زعم من، به خاطر فارسی صحبت کردن من و تو روی کفش من آب دهان انداخت( جدا نوشتم که از شیرینی خاطرمون کم نکنه ) حتمن فکر می کرد من یه فاشیست فارسم که اونو از حق و حقوقش محروم کردم.

مهتاب تو خاطره بعدی رو می نویسی؟ من بگم چی رو  بنویسی؟