خاطره....
زندگيم
قرار گذاشته بوديم از خاطراتمون بنويسيم ، از لحظات شيرين کنار هم بودنمون ، که چقدر شيرين و فراموش نشدني اند. از اولين ديدارمون گفتي، از حس و حالت تو ي اون لحظه ....
منم ميخوام بگم ، وقتي گفتي رسيدي نمی دونی چه شوق و هیجانی وجودم رو گرفت. تنها هدفم از اومدن به تبریز دیدن تو بود و چقدر شیرین بود اون لحظات...
وقتی از در ورزشگاه اومدم بیرون دیدم ایستادی ، انگار داشتم پرواز ميکردم به طرفت. راه رفتنم دست خودم نبود. فکر ميکردم که چطوري ۲۱۹۴ کيلومتر شده فقط چند قدم... الان هم که فکرشو ميکنم يه حس شادي يه حس هيجان همه ي وجودم رو ميگيره.
باهم راه افتاديم ، نمي دونستيم کجا بريم آخه هر دوتامون بار اول بود که اومده بوديم تبريز ... وااااااااااي سپهر چقدر راه رفتن با تو لذت بخشه.
نيمه هاي مرداد بود چله ي تابستون يادته سپهر ... ميخواستيم از خيابون رد شيم ، دستتو گرفتم ، اون لحظه اصلا متوجه نبودم وقتي رسيديم وسطاي خيابون تازه متوجه شدم دستم توي دستته! يادته دستمون تو دست هم عرق کرده بود. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه سپهرم ، سپهرم،سپهرم....
توي مقبره الشعرا يادته آقاهه داشت آوازاي ترکي ميخوند؟ ازش فيلم گرفتيم؟ بعدش از همديگه فيلم گرفتيم؟
دلم نمي خواست ازت جدا شم سپهر ، ميخواستم براي هميشه کنارت بمونم.
شب ائل گلي قرار داشتيم، من خيلي دير اومدم . خوب البته تقصير من نبود. ولي خيلي ناراحت شدم، خيلي منتظرم موندي. يادمه عصرش ميخواستم بيام پيشت بچه ها درو روم قفل کردن! آخه ميترسيدن دردسر بشه برام!
سپهر، ائل گلي حتي همون چند لحظه ي کوچيک کنار تو بودن خيلي قشنگ بود. خيلي وقتا حسرت همون چند لحظه رو ميکشم ولي ميدونم همه ي اين دوري ها خيلي زود تموم ميشه و يه روز براي هميشه کنار هميم....
عاشقتم سپهرم ، ميپرستمت.