يکروز خواهم گريخت
تا دورترين افق ناپيدا ...
و تو را خواهم برد
آنجا که غروبش دلگير نيست
آنجا که زيبايی تو، زيبايی فضاست
آنجا که بارانش تويی و عطر گلهايش
می خواهم غروب را نظاره بنشينم...
با تو...
در کنار تو...
در آينه چشمان تو...
وآنگاه
آرام... آرام ... جاودانه بميرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 11:39 توسط مهتاب
|