حرفی شبانه بر زبان ماه آمد

یک مرد از توی دهان ماه آمد

 

یک ساعتی با من تمامم را قدم زد

مردی که با اسب از جهان ماه آمد

 

از اول این کهکشان راه شیری

تا آخرش بی وقفه با من راه آمد

 

هی نقشه های آسمانی می کشیدیم

دنبال من از چاله توی چاه آمد

 

من مردم و می خواست مثل من بمیرد!

بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!