زير آن شاخه سرسبز بلوط 
در دل كوه بلند
عاقبت عقد خدايي بستيم
ماه در سقف زمان مي خنديد
كوه و صحرا
همه جا روشن شده بود 
آنچنان بود كه در آن شب سرد
آسمان جشن و چراغاني داشت 
و ملائك همه مي رقصيدند
آنطرف بقعه شهزاده حسن 
زير مهتاب دل انگيز غروب 
شاهد پاكي اين پيمان بود
اولين ماده پيمان من و تو اين بود


به همين شاه غريب تا پسين لحظه مرگ من و تو
يا تو يا مرگ همين....

وبدينسان من و تو هم قسم آيه شديم