سپهرم

آسمونم

ازم خواستی خاطره ی یک شب بعد از رفتن تو رو توی تبریز بنویسم و از حس و حالم توی اون لحظات.

یادم میاد تو چهار شنبه و پنج شنبه مصادف با 18 و 19 مرداد ماه تبریز بودی، برای اولین بار باهم و کنار هم .لحظات خیلی قشنگی بود ولی یه چیزی توی چشمات بود، یه حسی ، نه... یه حرفی .... چیزی که حتی وقتی هم دی ماه اومدی پیشم احساس میکردم هنوز هم هست، چیزی که باعث میشد کمتر حرف بزنی و بیشتر به فکر فرو بری. نمیدونم چیه، ولی حس میکنم هنوز هم هست.

مدتی بود که یه حرفایی میزدی درباره ی اصرار خونوادت و اینکه خودت راضی نیستی. از همون اول باور نکردم و یه شک آمیخته با یقین توی وجودم بود که این حرفا فقط به خاطر شرایط منه. با خودم میگفتم که شاید میخوای شرایطت رو اینجوری نشون بدی که از احساست نسبت به وضعیت خودم بدونم.یعنی بدونم وقتی من برات از کسی میگم چه حسی داری و این حس رو با این حرف هات و با مساوی کردن شرایط خودت با من به من منتقل کنی.... تا اینکه اومدی تبریز و من اولین بار توی مقبره الشعرا ناخودآگاه چشمم به دست چپت افتاد....و اینکه حلقه ای که توی دستت بود که نشون میداد عمرش خیلی بیشتر از 27 فروردینه. با خودم گفتم یا خیلی وقت پیش این اتفاق افتاده یا اصلا اتفاق نیوفتاده و این رو از قبل داشتی. ولی فرداش دیگه دستت نبود!

قرار نبود اینا رو بگم ولی دلم میخواست بدونی از حسم توی اون لحظات ، از فکرام که مجال نوشتن همشون نیست.

 

اون شب، جمعه بود و یک روز از رفتنت گذشته بود. از صبحش هر چی مسج میدادم بهت گوشیت خاموش بود. و خیلی دیر به دیر جواب میدادی. یادمه اول بهم گفتی که سرت درد میکنه و خوابی. و بعد هم گفتی که مهمون اومده براتون ... گفتی که با خونوادشون  اومدن خونتون. گفتی که حوصلشون رو نداری و میخوای من پیشت باشم....

قرار بود فرداش یعنی شنبه ما حرکت کنیم و برگردیم، بچه ها همه مشغول جمع و جور کردن وسایلاشون  بودن و من ... دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. کاپشن شلوارمو پوشیدم و از خوابگاه زدم بیرون. توی محوطه ی دانشگاه  تک و توک بچه ها بودن. نمیدونم کی از خوابگاه اومدم بیرون ولی میدونم وقتی برگشتم که داشتن در های خوابگاه رو میبستن. حدودای 12 شب بود. دور تا دور خوابگاه دور میزدم ، اصلا دست خودم نبود ، نمیدونم چرا اینجوری شده بودم، همش به خودم میگفتم دیوونه چت شده؟ مسخره شو در آودی؟ آخه تو چقدر خودخواهی؟ ولی نمیتونستم. یادمه ساعت 11 بود رفتم زمین چمن خوابگاه ، چراغای زمین رو خاموش کرده بودن و تاریک بود. هیچکس نبود و من تنها. دیگه نتونستم روی پاهام وایسم. وسط زمین نشستم ،یه نگاه به آسمون و دراز کشیدم . دلتنگی و بغض همه ی وجودمو گرفت، اشکی که توی چشمام جمع شده بود با بغضی که چند ساعت بود گلومو گرفته بود تازه مجال آزاد شدن پیدا کرده بودن. نخواستم بفهمی گریه کردم. شاید از غرورم بود. ولی بدی حالمو نتونستم ازت پنهون کنم وقتی بهم گفتی که موهامو ندیدی، و من اصلا نمیتونستم جوابتو بدم. یادته ؟ ازت میپرسیدم مهموناتون رفتن؟

نمیتونم حسم رو کامل بگم ، اون لحظه ، اون موقعیت، خیلی تلخ بود ، خیلی سخت.... تمام قشنگیه تبریز ، لحظات با تو بودنم  در برابر تلخیه اون شب و اون چند ساعت... دلم نمیخواست یادم بیاد. با خودم تصمیم گرفته بودم همش قشنگی ها رو جلوی چشمام بیارم. هنوز گاهی با خودم میگم چرا سپهر اون حرفارو به من میزد؟ میتونست اصلا نگه؟ میتونست یه چیز دیگه بگه. اگه قرار به دروغ گفتن بود ، یه دروغ دیگه... چرا این؟ چرا احساسات منو....بعضی وقتا هم به این نتیجه میرسم که بالاخره اولین دیدارمون  بود توی تبریز.شاید از من خوشش نیومده، شاید میخواسته با این حرفا احساسات منو نسبت به خودش  سرد کنه. واسه همین چند شب پیش ازت پرسیدم اولین بار که منو دیدی با تصوری که توی ذهنت از من داشتی چقدر تفاوت داشتم. ولی وقتی مرور میکردم خاطرات باهم بودنمونو توی تبریز  یادم به اون کافی شاپ میوفته. توی چشمات یه چیزی بود، یه برقی ، یه حسی، که یه لحظه فکر کردم بغض کردی. یادته ؟ پرسیدم ازت گریه میکنی؟ و گرمیه نگاهت و عشقی که از وجودت سرچشمه میگرفت نمیذاشت این فکر ها در من ریشه کنه.

ببخش سپهرم ، ببخش اگه اینقدر رک میگم. نمی دونم چیزی رو که دوست داشتی بدونی  تونستم بیان کنم یا نه.

الان میبالم به عشقمون، به وجودت، به وجودم،به اینکه هیچ چیز و هیچکس نمیتونه بینمون فاصله بندازه. به تقدس عشقمون قسم میخورم تا آخرین لحظه ی عمرم ازت جدا نباشم .

عاشقتم سپهر تا همیشه ی خدا عاشقتم، تا وقتی که خدایی وجود داره عاشقتم.

 

سپهرم

دوست دارم تو هم از احساست بگی توی اون شب. اگه دوست داری ولی اجباری نیست.