اومدم

بعد از کمی مونده تا یک سال

چقدر زود دیر میشه

هیچوقت یادم نمیره یک سال پیش همین روز ها بود که لحظه لحظه هارو میشمردم واسه دوباره دیدنت. هیچوقت یادم نمیره کنار ساحل دریا هر دو خیس از شرجی گرمای جنوب پر از عشق تو چشمای هم نگاه میکردیم و از داشتم همدیگه بهم میبالیدیم...

چقدر زود گذشت...

چقدر زود دیر شد...

چقدر زود حس تموم شدن اون عشق بی نهایت به سراغمون اومد...

همیشه لعنت میکنم خودمو.کاش هیچوقت تهران نمیومدم. کاش هیچوقت تهران نمیومدی...

از اونجا همه چیز رنگ جدایی گرفت.از اونجا.. از لحظه ی جداییمون... همه چیز سرد و بی رنگ بود. مثل تهران.مثل اون بارون کثیفی که رومون میبارید. مثل هوای هتلی که توش نفس کشیدیم و بیمار شدیم.مثل امیدی که همیشه توی دلمون بود ولی توی فرودگاه موقع خداحافظیمون گمش کردیم.

کاش میتونستم صدات بزنم.اسمتو به زبون بیارمو بگم.....

چقدر زود تموم شدی...

همیشه یه علامت سوال توی ذهنم هست ... چی شد که اینجوری شد؟

به خودم میگم فقط از من بدش اومد. هیچوقت اونقدر رها توی آغوشت نبودم. بی هیچ واسطه ای... بی هیچ مزاحمی... فقط من و تو و صدای شر شر بارونی که نذاشت تو تا صبح بخوابی...

کی فراموش کنم؟ چرا فراموش کنم؟

همه ی غرورمو به خاطرت زیر پا گذاشتم . همه رو از خودم روندم. به همه دروغ گفتم. فقط به خاطر اینکه تو رو داشته باشم.فکر میکردم تو هم منو میخوای. فکر میکدم برای همیشه ی همیشه مال خود خودم میشی. یه زندگیه واقعی... شکل رویا هامون ولی از جنس حقیقت. ولی نشد... هر چی بیشتر دست و پا زدم تو دور تر و دور تر شدی. نخواستی ... تو نخواستی...

من که پای همه چیت ایستادم . با همه جنگیدم با همه ...

سهمم فقط تبعید به یه جزیره بود که شرجیش اشکهامو بپوشونه.

حالا

 هر لحظه

 من

چشمم به گوشیه موبایل که شاید تک زنگ یا مسیجی بیاد از تو ...

حالا

تو

بهانه ای داری برای دورتر و دورتر شدن از من...

کاش بتونم بشناسمت تا داشته باشمت. این شرطیه که تو گذاشتی برای ادامه ی بودنمون.

اشکام مجال نمیدن حرف دلمو بنویسم. فقط میتونم .... ببارم...

ببخش منو...

همین...