مهتابم، شیرینم

روزها را می شماریم، شبها را نیز،

می خواستم از جفای روزگار شکایت کنم،

یاد لحظاتی افتادم که حتی اس ام اسی نمی توانستیم به هم بزنیم،

پس خدا را شکر می کنم که تو را به من داد و من را به تو،

پس  لحظات بسیار کوتاه باهم بودنمان را به یاد میاورم که دنیا دنیا برایمان ارزش دارد،

پس تنها بوسه ای را به یاد میاورم که از لب هم چیدیم،

پس نامه هایی را به یاد میاورم که با خونمان برای هم می نویسیم،

....

این روزها خماری داشتن تو دیوانه ام می کند، جسارت می بخشد به من که فکر داشتن همیشگی تو را نیز در سر بپرورانم. تا که دیشب با هم هدف عشقمان را همین خواستیم و چه شیرین خواهد بود آن روزها و شبها. در کنار هم و برای هم.

مهتابم، نفسم، قلبم، روحم،

 تویی.

 کاش حفظ جان تکلیف نبود تا آنرا به پایت قربان می کرد.

عاشقانه دوستت دارم.