...من روز خويش را
با آفتاب روي تو
کز مشرق خيال دميدست
آغاز مي کنم
*
*
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو راه مي روم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال:
- که دستم به دست توست! –
من جاي راه رفتن
پرواز مي کنم !
*
*
آن لحظه ها که مات
در انزواي خويش
يا در ميان جمع
خاموش مي نشينم :
موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم.
گاهي ميان مردم در ازدحام شهر
غيراز تو هر چه هست فراموش مي کنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۵ ساعت 9:20 توسط مهتاب
|