مهتابم

چند دققه پش باهات حرف زدم. از شندین صدات شاد شدم ولی دیگه نتونستم تو خونه بمونم. زدم بیرون و الان دارم برات می نویسم. امروز ظهر یاد نهار روز اولی افتادم که باهم بودیم. یادته چقدر وسایلمون جا مونده بود تو ماشین و هر کدوم چند بار رفتیم پیش ماشن و برگشتیم. اشک تو چشام جمع شد. نمی دونی چه لذتی داشت تماشای تو.

الان که باهات حرف زدم احساس بدی نسبت به چیزای که در مورد دیشب و امشب واسم تعریف کردی پیدا کردم. دلیلشو مطمئن نیستم، شاید حسادت به همه اونا باشه که چه راحت می تونن با تو باشن ولی من، ....

مهتابم، دوستت دارم. عاشقتم.

چی کار کنم که بهت برسم مهتاب؟