بايد جايي ايستگاهي باشد و تو باشي با دسته گلي در دست و چشم به راه من.
بايد خداوند با من باشد و گرنه مي مردم بي تو در اين خيابان پرت هيچ چراغي روشن نيست ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۸۵ ساعت 11:20 توسط مهتاب
|
انگار تمام آسمان به این پنجره آمده که سقف کوچکمان چنین پر ستاره است فردای سبز آرزویی محال نیست وقتی شانه های اعتماد پناه مرغان مهاجر است که از فراز غروب های دور و دراز اینک به جستجوی آسمانی روشن آمده اند.... از امشب تا خورشید راهی نیست نگاهمان کنید!